
کلمه ساده دروغ به انگلیسی که میشه “Lie” وقتی تلفظ میشود “لای” انگار خودش دارد پشت یک لبخند پنهان میشود. اما دروغهای کوچک زندگی واقعی، پیچیده تر از این حرفها هستند: یک لیوان میشکند و میگویی “خودش افتاد”، یا به دوستت میگویی “آره رسیدم خونه” در حالی که هنوز تو تاکسی هستی. در نگاه اول این دروغها بی اهمیت به نظر میرسند، اما مثل یک نخ نامرئی دور گلویت میپیچند و نفس کشیدن را سخت میکنند.
حالا برسیم به اصل ماجرا: داستانهای کوتاه انگلیسی درباره دروغ. در این مطلب از انتشارات زبانمهر، پنج داستان کوتاه مشهور و آموزنده درباره دروغ را برایت جمعآوری کرده ایم، هر کدام با ترجمه فارسی روان و دقیق، واژگان مهم، و تحلیل علت اهمیت آنها. این داستانها حتی بعد از صدها سال هنوز به ما یادآوری میکنند که دروغ، حتی کوچک، روزی خودش را نشان میدهد و اعتماد را از بین میبرد.
اگر دنبال کتاب داستان انگلیسی هستی، زبانمهر بهترین گزینه است. با ۰۹۳۹۲۷۹۰۰۲۱ یا ۰۲۱۶۶۴۹۱۵۰۰ تماس بگیر و از کتابهای دو زبانه با کیفیت و تخفیفهای ویژه بهرهمند شو! کلی داستان جذاب و آموزنده منتظرت است.

داستان اول: چوپان دروغگو – The Boy Who Cried Wolf
English Text:
There was once a young shepherd boy who looked after the sheep in his village. One day, he felt bored and decided to play a trick. He ran down to the village shouting, “Wolf! Wolf! The wolf is chasing the sheep!”
The villagers came running with sticks and guns to help him. But when they arrived, there was no wolf. The boy laughed and laughed.
“Don’t cry ‘wolf’ when there is no wolf!” they said angrily and went back.
A few days later, the boy did the same thing again. Again the villagers came running, and again they found nothing. They were very angry this time.
Then one evening, a real wolf really came! The boy shouted as loud as he could: “Wolf! Wolf! Please help!”
But nobody came. They thought he was lying again. The wolf ate many sheep, and the boy learned a hard lesson.
ترجمه فارسی داستان درباره دروغ به انگلیسی:
یه پسر چوپان جوون بود که گوسفندای روستا رو نگه میداشت. یه روز حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت شوخی کنه. دوید سمت روستا و فریاد زد: «گرگ! گرگ! گرگ داره گوسفندا رو دنبال میکنه!»
اهالی روستا با چوب و تفنگ دویدن کمکش. اما وقتی رسیدن، هیچ گرگی نبود. پسرک کلی خندید.
روستاییها عصبانی گفتن: «وقتی گرگی نیست، الکی نگو گرگ!» و برگشتن.
چند روز بعد، بازم همین کارو کرد. بازم همه دویدن، بازم چیزی نبود. این بار خیلی عصبانی شدن.
بعد یک روز یه عصر، واقعاً یه گرگ واقعی اومد! پسرک تا جایی که تونست فریاد زد: «گرگ! گرگ! لطفاً کمک کنین!»
ولی هیچکس نیومد. فکر کردن باز داره دروغ میگه. گرگ کلی گوسفند خورد و پسرک یه درس خیلی تلخ گرفت.
Moral / درس داستان:
Nobody believes a liar, even when he is telling the truth.
(هیچکس به دروغگو اعتماد نمیکنه، حتی وقتی راست میگه.)
واژگان مهم:
- Shepherd – چوپان
- Wolf – گرگ
- Cry wolf – الکی خطر گفتن
- Villagers – روستاییها
- Trick – حقه، شوخی
این داستان از قرن ششم قبل میلاد تا الان به بچهها و بزرگترها یاد میده که اعتماد مثل شیشه میمونه – وقتی ترک بخوره، دیگه درست نمیشه.

دوم: دروغ کوچک – The Little Lie (داستان مدرن خانوادگی)
English Text:
Yesterday I told a lie.
I don’t feel good about it.
I was playing ball in the kitchen. The ball went up high and broke one of my mother’s favorite cups. I was scared she would be angry, so I just put the broken cup on the table and didn’t tell anyone.
That night, Mom asked, “Who broke the cup?”
My brother said, “Not me.”
My sister said, “I didn’t do it.”
I said, “I didn’t break the cup.” But I was lying.
Mom said, “If nobody tells the truth, you will all be punished.”
I still didn’t say anything. She gave us one more chance. She said she wasn’t angry about the cup – it was an accident. She just wanted us to be honest.
I still stayed quiet.
So all three of us were sent to our rooms all morning. My brother and sister were upset. I felt terrible because they were being punished because of me.
Finally I went to Mom and said, “I broke the cup. I’m sorry.”
She hugged me and said she already knew. She was sad that I didn’t tell the truth sooner. If I had been honest from the beginning, nobody would have been punished.
I learned that honesty is the best policy.
ترجمه فارسی روان:
دیروز یه دروغ گفتم. حالم ازش خوب نبود.
تو آشپزخونه داشتم با توپ بازی میکردم. توپ پرید بالا و یکی از فنجانهای مورد علاقه مامان رو شکست. ترسیدم مامان عصبانی بشه، برای همین فنجان شکسته رو گذاشتم روی میز و به هیچکس چیزی نگفتم.
شب، مامان پرسید: «کی فنجان رو شکسته؟»
داداشم گفت: «من نبودم.»
خواهرم گفت: «من نکردم.»
من هم گفتم: «من فنجان رو نشکستم.» ولی داشتم دروغ میگفتم.
مامان گفت: «اگه هیچکس حقیقت رو نگه، همهتون تنبیه میشین.»
من بازم چیزی نگفتم. یه شانس دیگه بهمون داد و گفت از فنجان ناراحت نیست اتفاق بوده. فقط میخواست صادق باشیم.
باز هم سکوت کردم.
برای همین هر سهمون تا ظهر تو اتاقهامون حبس شدیم. داداش و خواهرم ناراحت بودن و من خیلی بدحال بودم چون اونا به خاطر من تنبیه شدن.
بالاخره رفتم پیش مامان و گفتم: «من فنجان رو شکستم. ببخشید.»
مامان بغلم کرد و گفت خودش میدونسته. ناراحت بود که زودتر حقیقت رو نگفتم. اگه از اول صادق بودم، هیچکس مجازات نمیشد.
فهمیدم صداقت بهترین سیاسته.
واژگان کلیدی:
- Lie – دروغ
- Honest / Honesty – صادق / صداقت
- Punished – مجازات شدن
Accident – تصادف، اتفاقی
این داستان نشان میدهد که حتی دروغ به انگلیسی ، وقتی کوچک یا به ظاهر بیضرر باشد، باز هم میتواند یک خانواده کامل را اذیت کند و ثابت میکند که صداقت همیشه بهترین راهحل است.
همین امروز با زبانمهر تماس بگیر و کتاب موردعلاقه ات رو سفارش بده! ۰۹۳۹۲۷۹۰۰۲۱ – ۰۲۱۶۶۴۹۱۵۰۰

داستان سوم: حقیقت و دروغ – The Truth and the Lie (داستان فلسفی)
English Text:
One day, Truth and Lie met on the road.
Lie said to Truth: “What a beautiful day today!”
Truth looked at the sky – yes, it really was beautiful – and they continued walking together.
They came to a large well with clear water. Lie said: “The water is wonderful! Let’s bathe!”
Truth touched the water – it was indeed pleasant. They undressed and jumped in.
Suddenly, Lie jumped out, put on Truth’s clothes, and ran away.
Furious Truth got out and ran after Lie to get her clothes back.
People in the village saw the Naked Truth and turned away in shame and anger.
Poor Truth returned to the well and hid there forever, ashamed.
Since that day, Lie travels the world dressed as Truth… and the world happily accepts it.
ترجمه فارسی:
یه روز، حقیقت و دروغ تو جاده همدیگه رو دیدن.
دروغ به حقیقت گفت: «چه روز قشنگی امروز!»
حقیقت به آسمون نگاه کرد – واقعاً روز زیبایی بود – و با هم راه افتادن.
رسیدن به یه چاه بزرگ با آب زلال. دروغ گفت: «آب عالیه! بیا شنا کنیم!»
حقیقت آب رو لمس کرد – واقعاً خوشایند بود. لباسهاشونو درآوردن و پریدن تو آب.
ناگهان دروغ پرید بیرون، لباسهای حقیقت رو پوشید و فرار کرد.
حقیقت عصبانی پرید بیرون و دوید دنبال دروغ تا لباسهاشو پس بگیره.
مردم روستا حقیقت لخت رو دیدن و از خجالت و عصبانیت روی برگردوندن.
حقیقت بیچاره برگشت تو چاه و برای همیشه اونجا پنهان شد.
از اون روز به بعد، دروغ با لباس حقیقت تو دنیا میگرده… و دنیا هم با خوشحالی اون رو قبول میکنه.
Moral / درس داستان:
Sometimes people prefer to hear a comfortable lie rather than a harsh truth.
(بعضی وقتها مردم ترجیح میدن دروغ راحت رو بشنون تا حقیقت تلخ رو.)
واژگان کلیدی:
- Truth – حقیقت
Lie – دروغ - Naked Truth – حقیقت عریان / حقیقت کامل و بیپرده
- Shame – شرم
- Accept – پذیرفتن
این داستان فلسفی به ما یادآوری میکنه که در جامعه، دروغ گاهی راحتتر از حقیقت تلخ پذیرفته میشه، اما فریب دادن دیگران همیشه تبعات خودش رو داره.

داستان چهارم: پینوکیو – Pinocchio and the Nose (نسخه کوتاهشده کارلو کلودی)
English Text:
Pinocchio was a wooden puppet who wanted to be a real boy. The Blue Fairy told him: “If you are brave, truthful and unselfish, you will become a real boy.”
One day Geppetto asked, “Pinocchio, did you go to school today?”
Pinocchio didn’t want to say he had played all day. So he said, “Yes, I went to school.”
Suddenly his nose started growing longer! The more he lied, the longer it grew.
“Oh no!” cried Pinocchio. “My nose!”
Every time he told another lie to cover the first one, his nose grew even longer until it was so long he couldn’t even move.
Finally he cried, “I’m sorry! I didn’t go to school! I will never lie again!”
His nose went back to normal size, and later he became a real boy.
ترجمه فارسی روان:
پینوکیو یه عروسک چوبی بود که دلش میخواست پسر واقعی بشه. پری آبی بهش گفت: «اگه شجاع باشی، راستگو باشی و خودت رو فدای دیگران کنی، پسر واقعی میشی.»
یه روز جپتو پرسید: «پینوکیو، امروز رفتی مدرسه؟»
پینوکیو نمیخواست بگه کل روز بازی کرده. گفت: «آره، رفتم مدرسه.»
یهو بینی اش شروع کرد به دراز شدن! هر چی بیشتر دروغ گفت، بینیش بلندتر شد.
پینوکیو فریاد زد: «وای نه! بینیم!»
هر بار که یه دروغ دیگه گفت تا دروغ اول رو پنهان کنه، بینی اش بیشتر دراز شد تا جایی که دیگه نمیتونست تکون بخوره.
بالاخره گریه کرد و گفت: «ببخشید! مدرسه نرفتم! دیگه هیچوقت دروغ نمیگم!»
بینی اش برگشت به حالت عادی و بعداً واقعاً پسر واقعی شد.
درس اخلاقی / Moral:
Lies are like Pinocchio’s nose – small at first, but the more you continue, the bigger and uglier they become.
(دروغ مثل بینی پینوکیوئه – اولش کوچیکه، ولی هر چی ادامه بدی بزرگ تر و زشت تر میشه.)
واژگان کلیدی / Key Vocabulary:
- Pinocchio – پینوکیو
- Wooden puppet – عروسک چوبی
- Lie / Lying – دروغ / دروغ گفتن
- Truthful / Honest – راستگو / صادق
- Grow longer – دراز شدن
این داستان به شکلی جادویی به بچهها و بزرگتر ها یادآوری میکنه که یک دروغ کوچک، اگر ادامه پیدا کنه، به مشکل بزرگ تبدیل می سه.

داستان پنجم: جورج واشنگتون و درخت گیلاس – George Washington and the Cherry Tree
English Text:
When George Washington was a little boy, his father gave him a small hatchet as a present. George loved it and went around cutting everything.
One day he cut down his father’s favorite cherry tree.
When his father saw the tree, he was very angry. “Who cut down my tree?” he asked.
George was scared, but he stepped forward and said, “Father, I cannot tell a lie. I cut down the tree with my hatchet.”
His father hugged him and said, “My son, I am more happy that you told the truth than if you had a thousand cherry trees.”
ترجمه فارسی روان:
وقتی جرج واشنگتون بچه بود، باباش بهش یه تبر کوچیک کادو داد. جرج عاشقش شد و شروع کرد به زدن به همه چیز.
یه روز درخت گیلاس مورد علاقه باباش رو قطع کرد.
باباش وقتی درخت رو دید خیلی عصبانی شد و پرسید: «کی درخت منو زده؟»
جرج ترسید، ولی قدم جلو گذاشت و گفت: «بابا، من نمیتونم دروغ بگم. من با تبرم درخت رو زدم.»
باباش بغلش کرد و گفت: «پسرم، من از این که راستش رو گفتی خوشحال ترم تا این که هزار تا درخت گیلاس داشتم.»
درس اخلاقی / Moral:
Honesty is always valued more than wealth or possessions.
(صداقت همیشه با ارزشتر از ثروت یا داراییهاست.)
واژگان کلیدی / Key Vocabulary:
- Hatchet – تبر کوچیک
- Cherry tree – درخت گیلاس
- Cut down – قطع کردن، بریدن
- Truth / Honest – حقیقت / راستگو
- Hug – بغل کردن
این داستان نماد صداقت در فرهنگ آمریکاییه و به بچهها یاد میده که حتی وقتی کار اشتباهی انجام دادن، راستگویی بهترین انتخابه.

چرا داستان های کوتاه انگلیسی درباره دروغ هنوز مهم اند؟
چون دروغ تو سال ۲۰۲۵ هم همون کارو میکنه که ۲۵۰۰ سال پیش میکرد: اعتماد رو نابود میکنه. تو روابط، کار، حتی شبکههای اجتماعی، یه دروغ کوچیک می نونه همه چیز رو خراب کنه. اما خبر خوب اینه که صداقت همیشه برمیگرده و همه چیز رو درست میکنه.

برای تهیه کتاب آموزشی مورد نیاز خود همین امروز با ما تماس بگیرید!
اگر واقعاً مصمم هستید که مهارتهای انگلیسی خود را با جذابترین و مؤثرترین منابع آموزشی تقویت کنید، همین حالا با کارشناسان انتشارات زبانمهر تماس بگیرید و مشاوره رایگان دریافت کنید:
- تلفن ثابت: ۰۲۱-۶۶۴۹۱۵۰۰
- موبایل / واتساپ: ۰۹۳۹۲۷۹۰۰۲۱
ما تضمین میکنیم که مجموعه داستانهای زبانمهر، بهترین دوست شما در مسیر یادگیری زبان انگلیسی خواهد بود.
سوالات متداول
۱. معروفترین داستان های کوتاه انگلیسی درباره دروغ چیست و چه درسی دارد؟
پاسخ: بدون شک، “چوپان دروغگو” (The Boy Who Cried Wolf) مشهورترین داستان است که ریشه در افسانههای ازوپ دارد.
درس اخلاقی (Moral): این داستان به ما میآموزد که اگر زیاد دروغ بگوییم، وقتی واقعاً حقیقت را میگوییم، کسی ما را باور نخواهد کرد.
۲. فرق کلمات “Lie”، “False” و “Dishonest” در انگلیسی چیست؟
این کلمات در مفهوم “نادرستی” مشترک هستند، اما در میزان عمدی بودن و دامنه کاربرد تفاوت دارند:
- Lie (دروغ): یک فعل یا اسم است و همیشه عمداً گفته میشود؛ هدف فریب دادن طرف مقابل است. (مثال: He told a lie about being sick.)
- False (نادرست/غلط): یک صفت است که به واقعی نبودن چیزی اشاره دارد. ممکن است عمدی نباشد و فقط یک اشتباه باشد. (مثال: The information on the map was false.)
- Dishonest (ناصادق/عدم صداقت): یک صفت کلی برای توصیف یک شخص، رفتار یا عمل است که با صداقت در تضاد است. دامنه وسیعتری نسبت به یک دروغ ساده دارد. (مثال: It was a dishonest act to steal the money.)
۳. اصطلاح “White Lie” (دروغ سفید) به چه معناست؟
پاسخ: White Lie به دروغهای بیآزار یا کوچک گفته میشود که معمولاً برای محافظت از احساسات دیگران، رعایت ادب، یا اجتناب از موقعیتهای ناخوشایند گفته میشود و هیچ نیت مخربی پشت آن نیست.
مثال: تعریف کردن از غذای بد یک دوست فقط برای اینکه او ناراحت نشود.
۴. بهترین روش برای تقویت مکالمه انگلیسی از طریق خواندن داستانهای کوتاه چیست؟
برای ارتقاء مهارت مکالمه با استفاده از داستان، این دو گام کلیدی را دنبال کنید:
- بلندخوانی و تقلید (Shadowing): ابتدا داستان را بلند و با دقت بخوانید، و اگر فایل صوتی دارد، همزمان با آن گوش دهید و تقلید کنید تا لحن و تلفظتان بهتر شود.
- بازگویی (Retelling): پس از یادگیری واژگان جدید، کتاب را ببندید و سعی کنید داستان را با استفاده از کلمات و جملات خودتان (بدون نگاه کردن به متن اصلی) برای یک نفر دیگر یا حتی جلوی آینه بازگو کنید.
۵. کجا میتوانم داستانهای انگلیسی سطحبندیشده را با ترجمه، صوت و تمرین پیدا کنم؟
انتشارات زبانمهر به طور تخصصی مجموعههای کامل داستانهای کوتاه انگلیسی سطحبندی شده را با ویژگیهای زیر ارائه میدهد:
- ترجمه فارسی: برای درک سریعتر و دقیقتر مفاهیم.
- فایل صوتی: جهت تقویت مهارت شنیداری و تلفظ صحیح.
- واژگان و تمرین: برای یادگیری عمیق لغات جدید.
- سطحبندی: مناسب برای زبانآموزان مبتدی تا پیشرفته.



